آخرین اخبار سایت

گاهی فقط لبخند بزن و بگو خوبم!

 

بعضي لحظه ها ممكنه هرگز تكرار نشن ، لحظه هايي كه تجربه كردنشون حال آدمو خوب ميكنه و اصطلاحا به آدم " آن " ميده . كسي نميدونه كدوم لحظه قراره به يك تجربه ي متفاوت و " حال خوب" تبديل بشه پس سعي كنيد از كنار هيچ لحظه و اتفاقي بي تفاوت رد نشيد . گاهي به طبيعت برگردين و با اين نخستين آموزگار بشريت خلوت كنيد و شك نكنيد اگه بتونين اين معلم پير و كم حوصله رو به حرف بيارين درسهاي باارزشي به شما خواهد آموخت . با كوه ، آسمان ، دشت با دريا خلوت كنين . با طلوع ، با غروب ، با حس وهم انگيز يك نياز روحاني به يك وجود روحاني در يك لحظه ي روحاني ، گاهي در خلوت كوهسار و سكوت وهم انگيز صحراهاي دوردست قدم بزنين و با رودها و سرودهاي طبيعت خلوت كنيد بذارين خدايان خجالتي عهد باستان خودشونو به شما نشون بدن ، شايد يك بودا ، يك زردشت در وجود شما آماده ي ظهور باشه پس گاهي دل بكنيد از هر اونچه كه شما رو به يك موجود خونگي و دست آموز تبديل كرده ، دل بكنيد از ريموت ها و كنترل ها و صفر و يك هاي ديجيتالي ، گاهي خودتونو رها كنيد از اسارت ماشين هايي كه اومده بودن تا به شما خدمت كنن ولي حالا تموم برنامه هاي زندگي شما تحت كنترل برنامه هاي بي احساس و روبوتيك اوناست  . اين طبيعت ميتونه حتي زياد دور هم نباشه ، گاهي همينقدر كه يك چشم انداز ساده از روي بالكن خونه تون و گوش سپردن به صداي آواز گنجشكها و كلاغهاي كوچه ،  شمارو به اين معرفت برسونه كه " ...رسم آدميت نيست / مرغ ، تسبيح گوي و من خاموش " براي ايجاد " آن " در شما كافيه. زبون و مناسكش به اختيار خودتون  اما سعي كنيد براي سپيده دم ، خدايي براي گفتگو پيدا كنيد . خدايان طبيعت دوست دارن كه هنرنمايي شونو ببينيد  پس خواب نباشيد وقتي رب النوع طلوع بيدار شده و داره مشت مشت " يك روز خوب" و " يك روز بد" به روي شهر ميپاشه. در زندگيتون لحظه هايي رو قرار بدين كه فقط مختص دلتون باشه ، دنبال هيچ دليل و بهانه اي نباشين ، مثل كودكي كه توي كوچه خاك بازي ميكنه همينقدر كه لذت ببرين و احساس سبكي كنيد كافيه ؛ گاهي به " ديار خاموشان" بريد ، و با مردگاني كه ميشناسيد يا نميشناسيد خلوت كنيد ، به بيمارستان رواني ، مراكز نگهداري از سالمندان و معلولين ، به شيرخوارگاهها و پرورش گاهها ، به تشييع جنازه ي يك آشنا يا غريبه ، به يك مراسم مذهبي يا معنوي ، از روضه و اعتكاف گرفته تا تماشاي سماع دراويش نقش بنديه ، از گلاب گيري تا تماشاي منظره ي كوچ عشاير ، از شركت داوطلبانه در برنامه هاي جهادي – عمراني روستاها تا گلريزان براي آزادي زندانيان بدهكار ... زندگي رو گاهي بايد زير باران قدم زد و خيس شد و لذت برد ، پس گاهي بي هيچ آدابي و ترتيبي لحظه هايي براي خودتون خلق كنيد كه بتونين كودكانه قدم بزنيد و خيس بشين و لذت ببريد...

* پی نوشت

در زندگي ، گاهي دردهايي است كه قابل گفتن نيست . بايد لبخند بزني و بگويي خوبم ! شريكي براي گريه هايت پيدا نمي شود پس بي سبب اشكهايت را بدنام نكن . نگذار زندگی تورا در هم بشکند پس بغض هاي نشكسته ات را در خود فرو بريز و حتي اگر به زور هم شده لبخند بزن و بگو خوبم ، مثل كودكي سرطاني كه با لبخند از پنجره ي قطار براي غريبه هاي دور دست ، دست تكان مي دهد . در زندگي دردهايي هستند كه نه گفتن دارند و نه شنيدن . هق هق گريه هايت را جار نزن ، پشت هر ديوار ، هزار سايه كمين كرده است براي پوزخند زدن به فروريختنت . صبورانه طاقت بيار و زانو خم نكن . هيچ اندوهي هميشگي نيست حتي همين دق واره هايي كه مثل راز در سينه مخفي كرده اي و مثل موريانه وجودت را مي جوند . درد بايد درد بماند و مرد ، مرد . به دردهايت لبخند بزن و به بي دردي مردمي كه نه معني گريه هايت را مي فهمند و نه معني خنده هايت را ......  

بعدنوشت (۱۸/۵/۱۳۹۳ )

دیالوگی زیبا از حشمت فردوس خطاب به نوه ش ....

اگه تموم کورهای دنیا بینا بشن باز هم ۲ تا کور توی دنیا باقی می مونن :

- یکی من که چشمام جز تو رو نمی بینه....

- یکی تو که نمی بینی من چقدر دوستت دارم....

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: گاهي ,كنيد ,لحظه ,لبخند ,خلوت ,هايي ,گريه هايت ,خلوت كنيد ,لحظه هايي

اين زندگي لاكچري !

 

ما كه عددي نيستيم ، پس چرا خيال مي كنيم كه تموم دنيا داره نگاهمون ميكنه كه ازمون سوتي بگيره . مگه ما خيال كرديم كجاي اين دنيا ايستاديم كه انقدر نگران سقوط هزاران تابلو و قاب بزرگ روي سرمون هستيم و با هر پس لرزه اي كه توي زندگيمون اتفاق ميفته هي مي ميريم و زنده ميشيم . كه سالهاست نه خواب راحت داريم و نه زندگي راحت و اينطور فاجعه آميز و هولناك اعتماد به نفس خودمونو از دست داديم ، كه از همسايه يه جور مي ترسيم و از همكار يه جور و از پدر و مادر يه جور و از خدا و نكير و منكر هم يه جور ديگه . اين همه آداب و ترتيب از كدوم روزنه به خونه هامون درز پيدا كرده و اينقدر خنده دارمون كرده كه وقتي قراره مهمون برامون بياد عوض اينكه به فكر شام و نهارش باشيم به فكر تعويض مبلمان منزليم و پوشيدن لباسي كه هزاري هم اگه بمون نياد ولي همين كه يه شب توي چشم بيايم دست طراحشو ميبوسيم .  

گير نميدم ولي مدتهاست كه همه مون دايره وار به دور هم نشستيم و مدام داريم به هم چشم غره ميريم كه اون چي بود كه گفتي ؟ اون چي بود پوشيدي ؟ اون چيه ميخوري ؟ و....و....و....و حالام كه تازگيا مد شده سر مردن همديگه هم باب چوسي رفتنو باز كرديم و از جنس كفن تا مكان قبرمون هم شده سوژه هايي براي تركوندن دوستا و كور كردن دشمنا !

دنيا هرجور دلش ميخواد بذا بچرخه ، ما كه حسابمونو خيلي وقته از باريك و كلفت دنيا سوا كرديم و شبا زود ميخوابيم كه صبا زودتر آبمون با كسي توي يه جوب نره ! ...راضي ام از زندگي ، از همينكه تموم اونا كه روز و شبشون شده حسرت خوردن واسه خونه هاي شمالي تر و ماشيناي مدل بالاتر وقتي به ما ميرسن دوباره شكل بچگياشون ميشن و حرف دل ميزنن و لااقل واسه چند ساعتم كه شده فراموش ميكنن كه چه كورسي با خودشون و بقيه گذاشته بودن واسه ي لاكچري تر شدن و تجملاتي تر شدن ، و يادشون مياد حالا خونه داشتن روي يه تپه بالاتر يا پايينتر قيطره و نياورون و يه نمره بالاتر يا پايينتر بودن عدد جلوي x يا y مدل ماشيناشون حالا فرق چنداني هم در آدميتشون و در خوشبختي و بدبختيشون نداره و هيچ لزومي نداره كه 10 دست كاسه و بشقاب و قاشق و چنگال مختلف سر سفره باشه تا بشه سوپ و سالاد و غذا خورد ، كه لااقل پيش ما كه هستن مثل بچه ها با قيافه هاي ذوق زده اعتراف ميكنن كه تا حالا چلوگوشت به اين خوشمزگي نخورده بودم تا منم قيافه ي آدم بزرگا رو براشون بگيرم و يادشون بيارم كه چرا خوشمزه تر از اينشم خورده بودي فقط روي زمين ، كنار سفره و با دست نخورده بودي....

شايد نبايد اول حرفام جمع مي بستم ، شايد شما عددي باشي اما من سالهاست كه فهميدم  در چرخه ي هستي عددي نيستم و قباي بهانه ي آفرينش و اشرف مخلوقات بودن خيلي براي تنم گشاده و خواسته سرم شيره بماله اون شاعري كه سروده " ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در كارند" كه من " لقمه ناني به كف آرم و به غفلت " بخورم يا نخورم . من هر شب كه ميخوابم در حالي كه نميدونم آيا طلوع فردا رو خواهم ديد يا خير و هر صبح كه بيدار ميشم در حالي كه خبر ندارم خستگيامو پابه پاي آفتاب خسته ي غروب به شب مي رسونم يا نه ، دست كم با هر طلوع و غروب روزي 2 بار ميفهمم كه در اين چرخه ي بيرحم و وهم انگيز كائنات هيچ عددي نيستم و روزي هزار بار بيشتر مي فهمم كه در دنياي شما اگه زيبايي و لذتي هست در 3 گانه ي " زن ، عطر ، خدا " هست. من هنوز هم لاكچري ترين داشته هامو در دنياي نوشته هام دارم و شما هم الان به خاطر اين حرفم چه به من چشم غره برين يا نه اما مدتهاست دلم " بوس " ميخواد ، يك بوس رمانتيك و عاشقانه ، از اونا كه دلت نخواد تا قيامت هم لبتو از روي لب يار برداري . يه لباس خواب آبي آسموني بپوشه ، عطر blue lady به خودش بزنه ، موهاشو خرمن خرمن بريزه تا روي كمرش ، بي هيچ آرايش و بزك ، با همون سرمستي و شيطنت دخترونش خودشو پرت كنه توي بغلت و انقدر هواييت كنه كه آرامش و احساس خوشبختيت ديگه زير هيچ سقفي جا نشه ....خسته ام ، خسته از تموم جنگهاي زمين ، از تموم بايد و نبايدها ، از تموم داشتن ها و نداشتن ها ، از تموم بودن و نبودن ها ، از تموم ترس ها و دلهره ها و از تموم هرچي كه بوي وحشي بدن يك معشوقه ي باكره رو نده . دلم اين روزها هوس بوس داره ....و تو ! غريبه اي كه شايد روزي پا بذاري توي سرنوشتم ، فقط تو ميدوني من چي ميگم.....

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: تموم ,عددي ,دنيا ,شايد ,حالا ,روزي ,عددي نيستم

گاهی به آسمان نگاه کن

 

اريك فون دانيكن را دوست دارم . نه بخاطر اينكه نظرياتش با خيال ها و توهمات كودكي ام مو نمي زند ، بلكه به اين خاطر كه آن خيالات كودكانه را دوباره در بزرگسالي به يادم آورد . خيلي وقت بود كه مشغله هاي زميني به كلي غافلم كرده بود كه گاهي نگاهي به آسمان بيندازم . آسمان را ، اين بيكرانه ي زيبا و وهم انگيز را كه روزگاري نه چندان دور عاشقانه دوستش داشتم و عادتم شده بود كه گاهي ساعتها در شب به ماه و ستارگانش زل بزنم مثل تمام زيبايي هاي سالهاي كودكي ام سالها بود كه گم كرده بودم . مثل اسباب بازي هاي زمان كودكي ام ، مثل پاك كن هاي دو رنگ قرمز و آبي ، مثل كوكب خانم و امين و اكرم و آن مرد كه با اسب در باران مي آمد ، مثل دمپختك هايي كه مادر روي چراغ علاء الدين مي پخت و مثل تمام چيزهايي كه رفيق كودكي هايم بودند و ديگر حتي گاهي نامشان را هم بخاطر نمي آورم .

آسمان ، آري آن وقتها كه پيژامه هاي راه راه مامان دوز مي پوشيدم و موهاي سرم را 9 ماه از سال بايد نمره 4 مي تراشيدم ، همان وقت ها  كه در گرفتن پروانه و سنجاقك استاد بودم و خيال مي كردم هر دردي با خوردن آسپرين بچه مداوا مي شود ، آري همان وقتها آسمان را هم دوست داشتم خصوصا شهاب باران شبهاي بهاري اش را . گاهي ساعتها بر پنجره مي استادم و آن نقطه هاي ريز و درشت چشمك زن نوراني را نگاه مي كردم و خودم را در قالب يك شازده كوچولو تصور مي كردم كه گل زيبايش روي يكي از آن نقطه هاي محو چشم به راه آمدنش مانده . آنقدر در اين خيالات گم مي شدم كه گاهي حتي خواب پرواز مي ديدم و ...

حالا كه نه خيال پرواز دارم و نه گلي گم كرده در آن سوي آسمان ، اما گاهي با خواندن كتاب هاي دانيكن از خودم مي پرسم آيا اين نظريات را خود او نوشته يا كودك درونش ؟ آيا واقعا در روزگاري نه چندان دور ، موجوداتي فضايي از كراتي ناشناخته به زمين آمدند يا تمام اينها خيالات مشتركي است كه از مخيله ي او و انسانهاي غارنشين به يك صورت گذشته است ؟ بر خلاف خواب هاي كودكي ام حالا كه گاهي در بيداري به آسمان نگاه ميكنم نه اثري از بشقاب هاي پرنده مي بينم و نه ارابه هاي خدايان اما حرفهاي دانيكن چه راست باشد چه دروغ ، لااقل اين حسن را براي من دارد كه تمام تخيلات كودكانه ام را مثل فيلمهاي صامت عصر سياه و سفيد ، فريم به فريم از جلوي چشمهايم عبور مي دهد و به يادم مي آورد كه هنوز هم زيباترين ها را بايد در آسمان ، در دوردست ها بجويم ، ستاره قطبي ، خوشه پروين ، ماه ، خدا ، باران و شايد تو....

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: آسمان ,گاهي ,كودكي ,تمام ,كردم ,باران ,آسمان نگاه ,گاهي ساعتها

الغوث الغوث،خلصنا من النار يا رب ....

 

به ندرت پيش مياد قبل از اذان مغرب  خونه باشم و باز هم به ندرت پيش مياد شبكه اي غير از نسيم و مستند و آموزش نگاه كنم مگر اينكه برنامه ي خاصي داشته باشه مثلا حشمت فردوس! يا فوتبال يا مستند خاصي . ديشب اما نميدونم چطو شد كه رفت روي كانال 3 و همون صداي مهمون برنامه ي ماه عسلو كه شنيدم شناختمش . اگرچه وقتي دوربين روي چهره ش زوم شد يه لحظه دچار شك و ترديد شدم كه آيا اين خودشه يا نه چون چهره ش واقعا عوض شده بود و البته ناگفته نماند كه من هم مدتها بود كه نديده بودمش و تقريبا چهره شو از ياد برده بودم . برای اینکه مطمئن بشم بلافاصله به قاسم زنگ زدم و همون زنگ اول كه خورد گوشي رو برداشت و انگار كه بدونه براي چي زنگ زدم بدون سلام و حرفي بلافاصله گفت " خانوم اعلايي رو ديدي؟!"

با اينكه تموم اين ماجراها رو از قبل ميدونستم اما خب نميدونم حس و حال اين برنامه بود يا تماشاي صحنه ي نجات اين خانوم و ديدن منظره ي دهشتناك اون چاه كه از ديشب حس خيلي خاصي دارم . قابل وصف نيست ، يه منگي خاص از اون نوعش كه نميدوني دنيا داره دور سرت ميچرخه يا تو روي لبه ي دنيا ايستادي و سرت گيج ميره . اينكه گاهي خيال ميكني بيداري ولي يه اتفاق باعث ميشه به خودت بياي و به خودت بگي :" كجاي كاري مشتي؟! تموم اين مدت خواب بودي و خبر نداشتي " . با تصور اينكه گاهي سرنوشت چه بازي ها براي آدمي در سر داره مخ آدم سوت ميكشه . اينكه خداوند تورو زنده زنده 8 روز و 7شب توي يه قبر و کنار جنازه ی همسرت زنده بگور كنه و اونجا هر لحظه و ثانيه ش هزار بار نكير و منكر خودت بشي و به خودت بگي : " خب اينم از اين ! حالا خودت از پس رزق و روزي و نجات و زندگيت بر بيا اگه راس ميگي" . ما آدما چقدر بي پناه و ترحم برانگيز ميشيم وقتي حل كردن مشكلاتمون به گردن خودمون ميفته يا لااقل شواهد اينطور نشون ميده كه خدا كمي پاشو پس كشيده ، به مريضاي سرطاني نگاه كردين ؟ به محكومين اعدام ؟ به هر كسي كه براي چنگ زدن ، هيچ ريسموني جز خدا براش نمونده . حس بي پناهي و ضعف در اين آدما بيداد ميكنه و من ديروز وقتي ضجه ها و التماس هاي هذيون گونه ي اين خانومو در صحنه ی نجاتش به مامورين امداد مي شنيدم يه لحظه ياد روز هولناكي افتادم كه در افسانه هاي ديني اومده كه همه مون از چاههامون كه قرنها توش اسير بوديم برانگيخته شده و براي حسابرسي بيرون ميايم و گفتن وحشت اون لحظه چنانه که طفل ها پیر میشن و چهره ها دگرگون میشه و من هنوز كه هنوزه نفهميدم آيا اينو يك افسانه بدونم يا حقيقتي كه روزي به تمامي منو در بر خواهد گرفت .  

يه جمله ي اين خانوم بدجور برام ملموس بود چون خودم هم چند بار دقيقا همون حسو توي لحظه هاي مشابه اون تجربه كردم و اونم اينكه گفته بود " وقتي لبه ي چاه ايستاده بودم و اون قاتل مي گفت خودت ميپري ته چاه يا هولت بدم ؟ يه لحظه با خودم گفتم يعني واقعا سرنوشت من – نگارنده : و حاصل اونهمه اميد و آرزو و حرص و جوش و دوندگي – اين بود؟! " و يه جمله شم بدجور از خدا آرزو كردم : " از چاه ، آدم بيرون اومدم" ... و من حس ميكنم گاهي چقدر ما آدمها به چاهي نياز داريم كه از توش آدم بيايم بيرون . يا ترانه اي از حبيب افتادم كه ميگه  اگر به لحظه ي غفلتي در افتادم / پيش از سقوط هشيارم كن/  اگر رنج بيماران ، لحظه اي از دلم بيرون رفت /سخت و بي ترحم بيمارم كن ...
اين شبها رو بايد باور كرد . نميدونم به زبون عربي راحتتري يا فارسي ، زرتشت نبي برات مقدس تره يا محمد رسول الله ، به خدايي در ماورا معتقدي يا فكر ميكني "چشم هايم را كه ببندم جهاني در تيرگي فرو خواهد رفت " .... اما بيا خيال كنيم همين امشب در ته يك چاه سهمگين گرفتاريم و اميدوار به نجات ، هرجا كه هستي سرتو بالا بيار و بگو " خدايا ! با توام ! اگه هستي كمكم كن " و بذا صدا بياد كه " هستم و كمكت مي كنم تا باور كني كه هستم" ... الغوث الغوث خلصنا من النار يا رب ....  

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: لحظه ,اينكه ,خودت ,چهره ,وقتي ,بيرون ,اينكه گاهي

چه می شود که صدا پشت در مرا بکشد....

 

درست يادم نمونده – بايد به تقويم نگاه كنم – ولي انگار مهرماه بود . حوالي عصر ، هوا حسابي گرم بود . شايد اوایل رفتنم به سمنان بود كه من اون وقت روز خونه بودم . از خصوصيات حافظه ي من يكيش اينه كه بعضي چيزا مثل تاريخ ها و اعداد و ارقام و آدرس ها اصلا يادم نمي مونن ولي در عوض بعضي جزئيات مو به مو يادم مي مونن مثلا الان درست يادمه وقتي كه زنگ خونه خورد من ركابي مشكي تنم بود و داشتم هندونه ميخوردم ! . هر كسيو احتمال ميدادم پشت در باشه غير از حسين . با يكي از همكاراش بود . تازه با ديدنش يادم اومد كه رهبر قراره فردا بياد سمنان و اينام خب تيم محافظ و همراهش بودن . اون روز در اين مورد خيلي سر به سرش گذاشتم و اذيتش كردم !.....

كم مي ديدمش . خيلي كم . شغلمون طوري بود كه معمولا 2 تامون با هم يه جا نبوديم . به هيچ وجه موافق نبودم بره سپاه . وقتي آقاجون گفت ميخواد بفرستدش دانشكده ي افسري ، به شدت مخالفت كردم . آخه اون بچه مال اين حرفا نبود ، البته اين نظر اون موقع من بود و بعدها كه همكاراش تعريف مي كردن چه اعجوبه اي شده بود فهميدم كه خيلي دست كم گرفته بودمش. يه بچه ي سربه زير و خجالتي و محجوب و البته با حاضرجوابيا و زرنگ بازياي خاص خودش كه بر خلاف من زير زيركي كاراشو ميكرد !

الان دقیقا به خاطر ندارم اون یکی دو سال کجا بودم اما فقط ۲ تا تصویر واضح از اون وقتها یادم مونده ، یه بارش که داشت پیش دانشگاهی می خوند و دفعه ي بعدي كه حسينو ديدم ديگه يه پاسدار بود ! حالا كه دارم ازش حرف ميزنم دوست ندارم غمگين بنويسم چون من حتي توي سردخونه هم كه نزديك به نيم ساعت باهاش خلوت كرده بودم اصلا گريه نكردم . فقط صورتشو نوازش می كردم و آخرين حرفامو به كسي مي گفتم كه اولين حرفاشم خودم يادش داده بودم . شب 21 رمضان كه ميشه دلم كربلايي ميشه . هر كسي يه كربلاي شخصي واسه خودش داره و كربلاي منم 21 رمضونه كه حسين با دهن روزه و لباي تشنه پر كشيد و رفت . آخر صحبت شد و اسم كربلا اومد و به ذكر مصيبتش رسيديم ...لا يوم كيومك يا اباعبدالله...

بعد از مراسم سومش بود شايد ، يه عكسي ازش نشونم دادن كه ميگفتن مال چند روز قبله و همون لحظه به اندازه ي هزار سال دلم براش تنگ شد . اون نگاه توي اون عكس ، انگار يه صدايي توي مخم جيغ مي كشيد كه " انقد دير رسيدي که ديدار به قيامت افتاد " ...دلم هنوزم براش تنگه ،  تنگ تموم اون روزها و سالهایی که بزرگ شدن و مرد شدنشو ندیدم ، تنگ تموم اون نگاهها و لبخندهای معصومانه و قشنگ که الان فقط یا توی خواب میتونم ببینم و یا توی قاب ... و اين ترانه همون شب مرثيه اي شد براي كسي كه دیگه هرگز برام تكرار نخواهد شد .

ديگه شايد كه تورو نبينمت                    به دلم افتاده كه مسافري

خودتو ببين ، چشات داد ميزنن                يكي از همين روزا بايد بري

تو كه جا نموندي  تو خاطره ها                چه ميدوني چه غمي داره چشات

مثل يه چلچله توي فصل كوچ                  نديدي چه عالمي داره چشات

روي پيشونيت نوشته س كه ميري            نميخوام بخونم اين نوشته رو

اي خدا چرا كسي نمي گيره                  جلوي رفتن اين فرشته رو

ديگه بايد كه نداشته باشمت                  اينو بغض لحظه هام جار ميزنن

واي چه ظالمانه دارن عكستو                  روبروي من به ديوار ميزنن

حالا كه قراره بعد رفتنت                        خواستنت برام يه عادت بمونه

صورت ماه تورو نمي بوسم                     بذا ديدار به قيامت بمونه

رَبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا مُنَادِيًا يُنَادِي لِلإِيمَانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّكُمْ فَآمَنَّا رَبَّنَا فَاغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا وَكَفِّرْ عَنَّا سَيِّئَاتِنَا وَتَوَفَّنَا مَعَ الأَبْرَارِ

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: يادم ,ديگه ,چشات ,كردم ,الان ,بايد ,داره چشات

اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِما تُجيبُني حينَ اَسْئَلُكَ فَاَجِبْني يا اَللّهُ

 

 اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ بَهاَّئِكَ بِاَبْهاهُ وَكُلُّ بَهاَّئِكَ بَهِيُّ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِبَهاَّئِكَ كُلِّهِ/ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ جَمالِكَ بِاَجْمَلِهِ وَكُلُّ جَمالِكَ جَميلٌ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِجَمالِكَ كُلِّهِ/ اللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ مِنْ جَلالِكَ بِاَجَلِّهِ وَكُلُّ جَلالِكَ جَليلٌ اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَلُكَ بِجَلالِكَ كُلِّهِ....

والاكردگارا ! درخشنده ترين جلوه ي حضورت را از تو مي خواهم با اينكه پرتو ذات تو به تمامي درخشنده و نوراني است .والاكردگارا ! مرا بينشي عنايت فرما تا تمام مراتب نوراني ات را دريابم./ والاكردگارا ! مرا از زيباترين جلوه هاي صفاتت برخوردار گردان هرچند صفات كبريايي ات به هر جلوه اي كه درآيي زيباست . بار خدايا ! مرا معرفتي عنايت فرما كه زيبايي تمام صفاتت را دريابم / بزرگا آفريدگارا ! با تمام شكوه و عظمتت بر من تجلي كن هرچند تمامي مراتب شكوه و جلال در شان والاي تو گرد آمده است . يگانه پروردگارا ! مرا چون قطره اي ناچيز در درياي عظمتت غوطه ور گرداند چناكه خود نباشم و آنچه باشد فقط تو باشي .....

                             دريا به سعي بي‌خردان گل نمي‌شود                          

تيغت حريف جهل قبايل نمي‌شود                          يك تن حريف اين همه جاهل نمي‌شود

بگذار كودكانه كلوخي رها كنند                             دريا به سعي بي‌خردان گل نمي‌شود

سيلي به خود نزن كه از اين خواب رفتگان                حتي يكي به موعظه عاقل نمي‌شود

يعني به روي منبر خود هم غريبه‌اي                        يعني كسي به سوي تو مايل نمي‌شود

وقتي كسي كنار تو حتي تفاوتي                           بين تو و معاويه قايل نمي‌شود

سر را به چاه کن که ازین آسمان شوم                 جز تیغهای آته نازل نمی شود

"سبحان... فزت...ربي‌العلي... بحمده"....آه!            اين سجده بي‌دو ذكر تو كامل نمي‌شود

آقا! به رب كعبه قسم رستگاریت                           جز با سري شكافته حاصل نمي‌شود

التماس دعا....

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: اَسْئَلُكَ ,نمي‌شود ,اِنّي ,اَللّهُمَّ ,تمام ,مِنْ ,اِنّي اَسْئَلُكَ ,اَللّهُمَّ اِنّي ,اَسْئَلُكَ مِنْ ,عنايت فرما ,اَللّهُمَّ اِنّي اَسْئَ

خندوانه !

 

از رامبد جوان غير از اين هم انتظاري نبود كه مث هميشه با عزم و رويكردي كاملا جدي وارد مقوله ي طنز شود ." farid jungle bird " سريال خانه ي سبز ، پس از سالها حضور مستمر و پررنگ در فيلم ها و سريال هاي طنز حالا ديگر آنقدر بزرگ و با تجربه شده است  كه بداند براي ماندگاري در عرصه ي طنز بايد به قول " جد بزرگ ! " (سريال خانه ي سبز ) مرد بود ! . بعد از "خنده بازار" كه خيلي زود به مسخره بازار تبديل شد و " قهوه ي تلخ " مديري كه هنوز دم نكشيده سرد شد مدتها بود كه ديگر در ژانر كمدي و طنز هيچ حركت نوآورانه اي انجام نشده بود . البته تك و توك در محصولات شبكه ي خانگي نظير " شوخي كردم " جرقه هايي زده مي شد ولي اين جرقه ها براي آب كردن يخ ضخيمي كه بر روي فضاي طنز تصويري كشور قنديل بسته بود كافي نبود ( مثل آيتم بازجويي از مهران غفوزيان  در سريال شوخي كردم كه به نظر من غفوريان موفق شد در نقش يك خلافكار ابله ولي حاضرجواب ، يكي از زيباترين نقش هاي سالهاي اخيرش پس از بهروز خالي بند سريال زير آسمان شهر را بازي كند ) . بر خلاف ساير برنامه هاي شبكه ي نسيم كه يا در قحطي ايده و خلاقيت به پخش بلوتوث هاي  لوس و خنك ارسالي از طرف بينندگان پرداختند و يا با كمترين نوآوري و زحمت به كپي اپيزودهاي نخ نما شده ي خنده باز و حتي ساعت خوش ! .... حكايت " خندوانه " اما حكايت ديرگريست . خندوانه با زباني بسيار ساده اما متفاوت و در فضايي كاملا معمولي اما دوست داشتني آمده است تا بگويد گاهي براي خنديدن ، هيچ آدابي و ترتيبي نبايد جست و همينكه دور هم باشيم بهترين بهانه براي شاد بودن است . رامبد جوان براي اولين بار فضاي استوديو هاي ايراني را از فضايي كاملا خشك و كسل كننده و مجري محور به فضايي كاملا خانوادگي و صميمي تبديل كرده است تا آنجا كه نه نيش همواره تا بناگوش باز شده ي شركت كنندگان علي الخصوص " امير ! " باعث غيررسمي شدن محفل مي گردد و نه لبخند اجباري مهمان باعث مي شود چيزي از حرمت و ارزشش كاسته گردد . رامبد جوان آمده است تا با گرفتن كورنومتر در دست و 20 ثانيه خنداندن اجباري مان به ما كه ذاتا ملتي غمگين و خجوليم اين نكته را يادآوري كند كه خنديدن و خنداندن اصلا به معناي سبكسري و كودك مزاجي نيست و  آنان كه با چهره هايي عبوس و پوشيده در رنگهايي غمگين و تيره از بخشيدن انرژي مثبت به ديگران عاجزند در زمره ي ضعيف ترين و فقیرترین افرادند .

بي ربط نوشت : طوري زندگي كن كه تاوان اشتباهاتت را من ندهم ! ... امضا : عمه جان !!!

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: سريال ,كاملا ,فضايي ,رامبد ,خندوانه ,رامبد جوان ,فضايي كاملا ,سريال خانه ,شوخي كردم

بي حرمتي به ساحت خوبان ، قشنگ نيست...

 

بي حرمتي به ساحت خوبان ، قشنگ نيست

باور كنيد پاسخ آينه سنگ نيست( استاد ارجمندم " محمد سلماني " عزيز)

مردي متين و باوقار این روزها در ساختمانی قدیمی در " سه‌راه یاسر" خلوت گزيده كه تنها اعتراضش به كساني كه نگذاشتند تا در مراسم تدفين نلسون ماندلا شركت كند همين يك جمله بود : " مهم نيست " . كسي كه دشمنانش - همانان كه او با تبسمي بر لب ميگفت : " زنده باد مخالفان من " –  به همين اندازه كه با نشان دادن چهره ي شطرنجي اش در رسانه ي ملي ، او را فتنه گر و معاند نظام و جاسوس بيگانه بخوانند كفايت نكرده و پس از ممنوع الخروج كردن و تحت نظر قراردادنش حال در صدد ممنوع التصوير و منع سخنراني كردن او نيز هستند . نيازي به معرفي ندارد كسي كه حتي مخالفان باوجدانش نيز نتوانستند سجاياي اخلاقي اش را انكار كنند . "خاتمی را شخصیتی نجیب و فرهیخته ميدانم " (محسن اسماعیلی، عضو شورای نگهبان) ، " برای شخص آقای خاتمی احترام زیادی قایلم، انسان مودب و فرهیخته‌ای است " (حسین مظفر، نماینده اصولگرای مجلس ) چرا كه او همواره بر اين كوشيد تا بنماياند " ادب مرد ، به ز دولت اوست...." . كسي كه 2 دهه بعد از انقلاب به يامان آورد كه در هواي سرد بهمن ماه 57 " آزادي " را هم با مشتهايي گره كرده مطالبه مي كرديم (استقلال ، آزادي ، جمهوري اسلامي)

حالا ولي دوره ، دوره ي دلواپس هاست ! همين يقه سفيدهايي كه بعد از جنگ از راه رسيدند و كسي نفهميد كه ريشه در كجا دارند اما ريشهايشان به اختلاس هاي چند هزار ميلياردي و پست هاي بادآورده گره خورده است . اينها كه جاي پينه ي مهر بر پيشاني دارند اما اثري از تقوا در چهره هايشان نيست . بگذار دلواپس بمانند مدعيان ، بگذار همين ها كه تا ديروز صورت به كاپشن احمدي نژاد مي سائيدند براي تبرك ، حال از ترس كانديدا شدنت براي انتخابات مجلس ، دسيسه بچينند چون هم تو و هم ما مي دانيم كه قدر و شان تو بيش از اينهاست كه بخواهي بر سر كرسي مجلس با اين تشنگان قدرت بجنگي . اين " بداخلاق ها"  ، هم اينان كه سالهاست دانسته و ندانسته دارند تيشه به ريشه ي همان درختي مي زنند كه با خون شهدا آبياري شده ، روزي خواهد آمد كه وعده ي خداوند را درست مي يابند ...پس : طاقت بيار رفيق ، خورشيد پشت ماست...

 پی نوشت : اگه فیل تر شدیم مارو اینجا پیدا کنید حرفهای گنده تر از دهن

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: نيست ,همين ,دارند ,مجلس ,قشنگ نيست ,ساحت خوبان

بابای شیمیایی

 

من و قلم ، گاهي ناز مي كنيم براي هم . گاهي من بيتابش ميشم و گاهي اون بيقرار من و گاهي از هم فرار مي كنيم مثل پدر و فرزند كه از هم دور ميشن تا باز به سمت هم بدون و همديگه رو محكمتر در آغوش بكشن . هرگز فكرشو نمي كردم روزي قلم به دست بگيرم و از آقاجون بنويسم . آدم يكدنده اي كه هميشه خونه رو با پادگان اشتباه مي گرفت و انگار كاري جز بهانه جويي و ملامت كردن بلد نبود . هنوز 6 سال بيشتر نداشتم كه جنگ پدرمو از من گرفت و من از تموم سياهي هاي دنيا ترسيدم ، از ريش ، از پوتين ، از رنگ چادر مادرم و از تموم والفجرهايي كه مادرمو پاي راديو مچاله مي كردن تا مارش عمليات تموم بشه و پدرم تلگراف بزنه كه : " من سالم ، زود ميام" . يك روز بي اونكه بدونم داره كجا ميره در عالم بچگي دستشو محكم چسبيدم و گفتم " نميذارم بري" و اون بغلم كرد و همونطور كه دست به موهام مي كشيد با چشمي خيس گفت " منو دارن ميبرن " و من تا همين امروز انقدر كودك بودم كه نفهميدم منظورش از اون حرف چي بود . وقتي با دمپايي سفيد از جبهه برگشت و گفت كفشامو توي راه دزديدن حتي پيرمرد سبزپوش خوابهاي مادر هم نفهميد كه بابا شيميايي شده و تموم لباساشو توي بيمارستان آتيش زدن ، وقتي برگشت و بر خلاف هميشه مادرمو صدا نكرد تا پشتشو كيسه كنه من چه ساده لوحانه باور كردم كه جراحت عميق پهلوهاش جاي تركش خمپاره نيست و به لبه ي ديوار خورده و اين يك راز مردونه س كه بهتره مادر چيزي ازش نفهمه و ...و من حالا هرچقدر كه بزرگتر ميشم بيشتر در مقابل پدرم احساس كوچيكي ميكنم ، در برابر مردي كه جرات كرد عكس شاهو از سردر /// بكشه پايين ، مردي كه از چاقو و اسلحه ي منافقين نترسيد و هميشه و هرجا باهاشون جنگيد ، مردي كه قبل از انقلاب توي خيابون مبارزه كرد ، بعد از انقلاب توي جبهه و حالا توي مريضخونه ها با اثرات گازهاي شيميايي  .

آقاجون ! سالار ! منو بچه تر از هميشه فرض كن كه اين بچه هرچقدر كه بيشتر پا جاي پاي تو ميذاره بيشتر به آْقا بودنت پي ميبره كه تو با همين موهاي سپيد و قلب نيم بند هم صد تا دنيا فاصله داري با دنياي بچگانه ي ما كه براي نون ميناليم و هنوزم كه هنوزه لنگ چيزايي هستيم كه تو داشتي و زيرپات گذاشتي تا زمونه خيال نكنه ايراني انقدر بي وجود شده كه اجازه بده عرب 2 بار در تاريخ روي غيرتش اسب بتازونه . دستات هنوز بوي فالوده داره ، بوي همون سنگگ داغ كه ميگن بچه بودم دوست داشتم و تو برام لقمه ميگرفتي تا زودتر قد بكشم و تو ديگه كنار بسترم گريه نكني وقتي سرخك گرفته بودم و دكترا گفته بودن اگه تا امشب جوشاي تنش نزنه بيرون اين بچه از تب ميميره.... شبيه تو نيستم اما دارم پا جاي پا تو ميذارم ، ببين سالار ! به گوشم رسوندن كه گفتي به من افتخار ميكني ، حالا بذار منم بهت بگم كه به همون ريشت كه از هر تربتي برام مقدستره ، به همون نفسات كه گفتن 35 كيلومتر همسنگرتو توي جزيره ي مجنون كول كردي تا برسونيش عقب ، اگه دنيا رو به من ميدادن قد اون لحظه نبود كه به گوشم رسوندن آقام ازم راضيه...دستات بوسيدن داره ، تو كه دعات به آسمونا ميره ، مارو اين پايين يادت نره دعامون كن ، دعا كن مرد باشم ، بزرگ باشم ، آقا باشم ، مثل تو كه شايد نه اما دعا كن بيشتر شبيه تو باشم...خوشحالم كه هنوز حالت خوبه و سايه ت روزي 2 بار از شرقي ترين تا غربي ترين كرانه ي زندگي من امتداد پيدا ميكنه....

من هنوزم يه بچه ام آقاجون                   يه بچه با تموم بچگياش

يه بچه كه دق ميكنه غروبا                     نپيچه توي خونه عطر باباش

يه بچه كه حس ميكنه يه مرده               وقتي توي كوچه مياد پا به پات

هنوز ميخوام " بابا " صدات كنم تا             پز منو بدي جلو رفيقات

يه جون دارم اونم به من تو دادي              اراده كن تا جون به جونت بدم

دكترا بيجا ميكنن نذارن                          تورو به بچه هام نشونت بدم

بازم بيا مثل قديما بشيم                        با هم بريم تا ته كوچه باغا

دست منو بازم بگير تو دستات                  تنها نذار ميون اتفاقا

 یار نارنجی جونم

والا اينجور كه روزگار با ما چپ افتاده فك كنم اگه اسممو " مراد " هم بذارم اين ورپريده اگه شده بر وفق مم تقي ميچرخه اما بر وفق ما نميچرخه ! اون از ضدحال فوتبال ، اون از حالگيري واليبال ، اينم از شكست عشقي دیشبم (باخت هلند!) كه باعث شد تا صبح هي توي خواب اين پهلو به اون پهلو بشم و خر و پف کنم!! خداييش ديشب " يار نارنجي جونم ! " هلند مستحق باخت نبود . بچه كه بودم ( حالا درست يادم نيست كلاس سوم بودم يا چهارم يا پنجم!) تا دلت بخواد عكس رودگليد براي خودم جمع كرده بودم و خلاصه کلی حال ميكردم با اين مرد سياه چرده ي موكاموايي ! ديگه بعدش مارك فومباسن و نیستلروی و اينا بودن ولي علاقه ي من به تيم فوتبال هلند انقدي هست كه اگه هرجاي دنيا باشم و هلند بازي داشته باشه حتما بايد بشينم و تماشاش كنم . خلاصه اينكه ديگه اين فينال ديدن نداره  . اميدوار بودم امسال عشقم جامو ببره....

 


منبع: http://maneadam.blogfa.com

کلمات کلیدی: تموم ,بيشتر ,حالا ,هلند ,گاهي ,دنيا ,گوشم رسوندن